خواجه محمد پارساى بخارائى ( پارسا )
16
قدسيه ( كلمات بهاء الدين نقشبند )
( شعر ) پادشاها دل به خون آغشتهايم * پاى تا سر چون فلك سرگشتهايم گفتهاى من با شمايم روز و شب * يك نفس فارغ مباشيد از طلب چون كه با لطف چنين همسايهايم * لطف تو خورشيد و ما چون سايهايم چه بود اى جانبخش بىسرمايگان * گر نگه دارى حق همسايگان رهبرم شو زانكه گمراه آمدم * دولتم ده گرچه بيگاه آمدم هر كه در كوى تو دولتيار شد * در تو گم گشت وز خود بيزار شد مبتلاى خويش و حيران توام * گر بدم ور نيك هم زان توام نيستم نوميد و هستم بىقرار * بو كه در گيرد يكى از صد هزار